1.
می آیند و می روند
آدمها
که در چشمان من کلی گویی های فیلسوف افسرده ای را مانند
2.
دیشب باران بارید
آنچنان زار که انگار دلش دریا دریا گرفته بود.
و بامداد چه افتابی بود . و جهان چنان بود که گویی سبزه ها بر شبنم نشسته اند .
3.
در اتاقم
مقیم اند کفش دوزک های وقت و بی وقتی که خوراکشان
تنها
چراغ روشن اتاق است انگار.
4.
می آیند و می روند
آدمها
که در چشمان من کلی گویی های فیلسوف افسرده ای را مانند
2.
دیشب باران بارید
آنچنان زار که انگار دلش دریا دریا گرفته بود.
و بامداد چه افتابی بود . و جهان چنان بود که گویی سبزه ها بر شبنم نشسته اند .
3.
در اتاقم
مقیم اند کفش دوزک های وقت و بی وقتی که خوراکشان
تنها
چراغ روشن اتاق است انگار.
4.

0 نظرات:
ارسال يک نظر