2011/12/08

بی مخاطب

۱.
می گفت خسته ام 
چیزی نگفتم. نه چیزی برای گفتن داشتم و نه توانی.
تنها در آغوشش گرفتم. خندید. و دانستم یا خستگی اش در رفته یا فراموشش شده.
۲. 
شاید هم از فرط خستگی حالاست که می شد سه جمله بالا را در یک کلام جا داد و اما  این همه به درازا کشیده است.
می دانم خوب می دانی گاه برای از تن به در کردن خستگی غم سنگینی خاطرات 
باید اول به چشمان تو خیره شده و بی هیچ کلامی در آغوشت کشید.
۳.
واقعا خسته ام. از نبود تو. از نداشتنت. از این همه خط عدد حرف نقطه. چه ارزشی دارد بی نظیری برنامه ای که نداشتن یک ویرگول پر از اشکالش می کند. ادمهایی که اگر لباس تنشان نبود ذره ای ارزش نداشتند. و تو نبودت حتی کنایتی ست به آنان که هستند و انگار هرگز نبوده اند.
۴.
نوشته های خستگی ست اینها. ذهن عنان از کف داده انگشتان به اختیار خود می نویسند. خیلی از این ها را بعد ها ذهن پس خواهد گرفت و انگشتان تکذیب خواهند کرد. اما  تو یادت بماند. تو یادت بماند در چه لحظه هایی تو را نوشتنم.
۵.
... 




0 نظرات: