2012/02/15

اندرون

ایستاده بود 
آرام و قطعی
در میدانی که میانه زمین می نمود . در هیاهوی گالیه ها که کشیشان منکر  گردی و گردش زمین را می 
سوزاندند.
دنیا وارونه بود هر جا که پای «او» نقشی بر آن افکنده بود . 
شاعران از نوشتن سربازمی زدند و فیلسوفان خسته از اندیشه به شاعران می پیوستند.
موسیقی چیزی از جنس هوا بود . جاری بود . خستگی ناپذیر بی آنکه انسانی نوازنده اش سازنده اش خواننده اش باشد .
دیوانه ترین در این میانه پیامبری کافر بود استاده  مات مستاصل در گوشه ای از میدان . 
بی آنکه نگاه از «او» بردارد. گاه زیر لب و گاه به فریاد چنین م یخواندش : 
« ای انسان ترین خدا    ای خدا ترین انسان» و به سکوت می گرایید صدایش خواه فریاد بود خواه زمزمه.

***

زبان گویی از تکثر سرباز می زد-- واحد شده بود و یگانگی می جست. این را می شد از فهم آب از سنگ از پچپچه نور و برگ از زمزمه علف و خاک فهمید. یا درست آن هنگام که قلم بی اراده شاعر بر دل کاغذ رووان می شد.
هنر دیگر آفریده نمی شد  -- آنکه در کار آفرینش بود خود هنر بود . هیچ فرضی محال و هیچ فاصله ای دور نبود .هرچه تصور می شد مجسم می شد. زنده کرده مردگان و بینا کردن نابینا و شفای لاعلاج  نه کار پیامبران که عادت روزمره کودکان و دیوانگان شده بود . 
به وقت سرما دیگر هیچ پرنده ای اهل کوچیدن نبود. زمین مهربانتر و سخاوتمندتر شده بود . زمین قوت گرفته بود . زمین باز هم تخت و باز هم مرکز جهان شده بود . 

و گالیله ها همچنان کشیشان را می سوازندند. 

***

در جهانی چنین که در میانه اش «او» آرام و قطعی ایستاده بود  در جهانی که ذهن من بود و« او» قاطعیت یک اعجاز  هر یقینی بیهوده هر دینی عتیق و هر آیینی بی ثمر می نمود اگرکه  از نگاه« او» اثری بر خود نمی داشت . 

جهان درون من با جضور او  اینگونه تصور می شد. 
جهان درون من ...


***

حضور و غیاب

افسرده ام 
خسته ام 
درمانده ام 
مانده ام .... 
ماند ه ام 
در میانه راهی که بی تو اش نه ابتدا دارد و نه انتها 
مانده ام 
در میانه دقایقی که نه می گذرند و نه می مانند 
مانده ام ؛ در مانده 
در بحبوحه این همه که هیچ کدامشان "تو" نیستند .
که نبود تو ، زیر شکنجه این همه حضور ، پوست انداختن مدام است.


****


نبودنت بانوی شعرهای ناتمام... 
برف ناگهان است در فروردین 
هر هفته ، هفت عصر جمعه است 
اشک زیر باران است 
نگاه کردن زیبایی و ندیدنش است
خیره مانده به هوا و در خاطرات مردن است.
نبودنت فقدان دنیای واقعی است
که واقعیت جهان حضور مدام گیسوانت تا همیشه ات را می طلبد 
که وجود من نیز.


****
بی تو ؛
من متوهم ترین شاعر جهانم 
که خود را گاه ، آدم بی حوا ، بی سیب ، بی وسوسه تجسم می کنم و می میرم .
بی تویی ، بانوی شعر های بی انتها ، 
دردی است علاج پذیر ، از جنس نوش داروهای پس از مرگ.... 




***
بی تو من مانده ام ، جایی که نمی شنامش با آدم هایی که نمی دانمشان ، 
که جضور هر کس شکنجه غیاب توست... کاری کن ....................

2012/02/10

موسیقی


....
می میرم واسه ناز و عدات 
می میرم واسه برق چشات ... 






... 
چقدر دوری .

2012/02/06

قصه های عاشقانه

جهان 
با حوا و تعارف یک سیب و دلباختگی آدم آغاز شد . 
شعر چنین با عصیان آدمی تجلی یافت 
فلسفه نقاشی پیکر تراشی و موسیقی اینگونه برای سرودن چنین شکوهی شکل گرفتند. 
***
و 
ما 
همگی 
وامدار عصیان عاشقانه اجداد خویشیم 
که درست از همان لحظه که رانده شدند 
                                    آدم شدند. 

سه پاره

حضور تو 
"قاطعیت اعجاز" است 
در این دنیای نسبیت های عام و خاص.


حضور تو 
انگور رسیده ای ست
در انتظار اشارتی کوچک تا شرابی شود کهن ، "مرد افکن".


حضور تو 
همان سست شدن زانوان و لرزیدن دل و تپیدن قلب است 
به وقت لبخندت.

این روز ها




گاهی کلی مهربانی ابراز نکرده داری که دلت می خواهد هوار کنی سر اولین موجود زنده ای که بهش می رسی.
بعد اما با خودت می گویی اینها فقط خاص یک نفر است .. .
 یک نفر که یا معمولا در گذشته توست یا هزاران کیلومتر دور از تو.

2012/01/31

بهانه های آرام


برای دلتنگ تو بودن بهانه لازم نیست مهربانم. دلتنگی های بی دلیل نه خاطره لازم دارند و نه عکس و بوی آشنای عطر. نه باران می خواهند و نه طلوع و غروب آفتاب. نه آهنگی خاص می خواهند و نه شب و روز می شناسند. چیزی از جنس هوایند. خودآگاه و ناخودآگاه باید نفس کشیدشان باید بیایند و بروند بی دردسر بی دغدغه. باید مهربانشان بود و صبوری کرد. جز این؛ دلتنگی های بی بهانه را چاره ای نیست.

2012/01/26

نوا بو تصویر


این "عاشقانه های آرام" 
رنگشان آبی ،
صدایشان باران ِبر شیشه، 
بویشان فردای یک شب تمام بارانی ،
و تجسمشان شکست ناپذیری چشمان توست.

2012/01/21

حالا حواست هست ؟



بانو ی رنگ های بهاری ، زیبایی تو آن نیست که همه می بینند 
آن است که به وقت بی حواسی ات، پرت شدن ات در خاطرات،

خیره شدن ات به نقطه ای نامعلوم ، 
من و تنها من درکش می کنم تصویرش می کنم.شعرش می کنم.

2012/01/20

از احوالات این روزها

اصغر فرهادی عزیز پشت صحنه 20 دقیقه ای فیلمت آنقدر حرف داشت و آن اشک های فیلم بردارت و گوشه خلوت گزیدن خودت آنقدر فریاد داشت که همه آنهایی راکه برزخ ماندن و رفتن را چشیده اند به  سکوت نشاند.  آنانی که دوست ندارند سرزمین شان را ترک کنند و ترک می کنند .


گلشیفته فراهانی عزیز ، روزی تو و همه بانوان ایران زمین ، قضاوت هایمان را خواهید بخشید. هنوز مرزها را نمی شناسیم. به فرزندانتان مرزها را  حرمت ها را ، سکوت به موقع رابیاموزید تا این درد را درمانی شود.

10000

دیگر چه انتظاری می توان داشت از مردی که دلتنگی هایش بی دلیل است و شعرهایش بی مخاطب. که تو را در خواب می بیند و  در بیداری ویران می شود . یادداشت های آبی داستان بی دریغ سرودن است از تویی که یافت می شدی و گم می شدی . ماهی گریز پای دریاهای بی پایان زیباروترین دختر ماه و قطبی ترین ستاره شب های سرگشتگی.

... 
پ.ن ... به خاطر 10000 بار دیده شدن یادداشت های آبی.

2012/01/10

گفتگو



یکی اینجاست و با تو نیست... حاضرست اما انگار هیچ وقت نبوده است ...
با تو سخن می گوید خاطره می سازد می خندد گریه می کند ... زیر باران خیس می شود ..
از آفتاب لذت می برد و با اینحال نیست ... با تو نیست..
می گوید :
حضور همواره معادل بودن نیست. برای این هر دو را توامان داشتن می باید خاطره های سنگین نداشت.