ایستاده بود
آرام و قطعی
در میدانی که میانه زمین می نمود . در هیاهوی گالیه ها که کشیشان منکر گردی و گردش زمین را می
سوزاندند.
دنیا وارونه بود هر جا که پای «او» نقشی بر آن افکنده بود .
شاعران از نوشتن سربازمی زدند و فیلسوفان خسته از اندیشه به شاعران می پیوستند.
موسیقی چیزی از جنس هوا بود . جاری بود . خستگی ناپذیر بی آنکه انسانی نوازنده اش سازنده اش خواننده اش باشد .
دیوانه ترین در این میانه پیامبری کافر بود استاده مات مستاصل در گوشه ای از میدان .
بی آنکه نگاه از «او» بردارد. گاه زیر لب و گاه به فریاد چنین م یخواندش :
« ای انسان ترین خدا ای خدا ترین انسان» و به سکوت می گرایید صدایش خواه فریاد بود خواه زمزمه.
***
زبان گویی از تکثر سرباز می زد-- واحد شده بود و یگانگی می جست. این را می شد از فهم آب از سنگ از پچپچه نور و برگ از زمزمه علف و خاک فهمید. یا درست آن هنگام که قلم بی اراده شاعر بر دل کاغذ رووان می شد.
هنر دیگر آفریده نمی شد -- آنکه در کار آفرینش بود خود هنر بود . هیچ فرضی محال و هیچ فاصله ای دور نبود .هرچه تصور می شد مجسم می شد. زنده کرده مردگان و بینا کردن نابینا و شفای لاعلاج نه کار پیامبران که عادت روزمره کودکان و دیوانگان شده بود .
به وقت سرما دیگر هیچ پرنده ای اهل کوچیدن نبود. زمین مهربانتر و سخاوتمندتر شده بود . زمین قوت گرفته بود . زمین باز هم تخت و باز هم مرکز جهان شده بود .
و گالیله ها همچنان کشیشان را می سوازندند.
***
در جهانی چنین که در میانه اش «او» آرام و قطعی ایستاده بود در جهانی که ذهن من بود و« او» قاطعیت یک اعجاز هر یقینی بیهوده هر دینی عتیق و هر آیینی بی ثمر می نمود اگرکه از نگاه« او» اثری بر خود نمی داشت .
جهان درون من با جضور او اینگونه تصور می شد.
جهان درون من ...
